![]() |
![]() |
|
| محصور زمان ، مغلوب جهان |
|
نان هست
هوا هست عشق هست کلمه هست ... همه چیز هست، الا یک چیز: "پیامبری که مرا اغفال کند!" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط ا.زمان |
|
شما در چهارمین سینماتوگراف از 13 سینماتوگراف برسون زندانی می شوید و «خود» از زندان می گریزید. شاید این بیان در ابتدای امر کمی انتزاعی به نظر برسد. پس بهتر است کمی دقیق تر شویم. «یک متهم به مرگ گریخت.» انتخاب این عنوان برای یک فیلم (یا به بیان خود برسون یک سینماتوگراف) خیال تماشاگر ماجراجو را راحت می کند. به ویژه با یادداشتی که پیش از آغاز روایت با دست خط و امضای خود برسون می بینیم:«این سینماتوگراف تلاشی است برای به تصویر کشیدن فرار موفقیت آمیز یک زندانی. –روبر برسون» حال که از پایان خبر داریم بهتر است عنوان دیگر و شاید عنوان اصلی این سینماتوگراف را بدانیم: «باد هرجا بخواهد می وزد.» [در عهد جدید آمده است که روزی با عیسی پیرامون زندگی پس از مرگ و ناممکن بودن حیات دوباره بعد از پوسیده و متلاشی شدن بدن سخن گفتند. عیسی در جواب گفت: «باد هرجا بخواهد می وزد.» ] قصه ی این سینماتوگراف را می توان در این چند جمله بازگو کرد:در شهر لیون(1943) که در تصرف نیروهای آلمانی بود، مردی مبارز به نام فونتن زندانی می شود. او با استفاده از وسایل داخل سلولش ابزاری برای فرار تهیه می کند و شب قبل از اعدامش به همراه هم سلولی اش موفق به فرار می گردد. کمرنگ شدن عنصر قصه در سینما با توجه به رویکرد شدیدا ایجازانه ی برسون این شبهه را در ذهن ایجاد می کند که پس دیگر چه چیز برای نمایش می ماند؟ این قصه ی ساده چه طرحی می طلبد که 93 دقیقه به طول انجامیده است؟ به غیر از کش و قوس دادن فیلم های سینمایی، چیست که این سینماتوگراف را می سازد؟ ساده بودن این امکان را به تماشاگر می دهد که دیگر دغدغه ی قصه را فراموش کند و حال به تصویر، به صدا، به ماده، به روح و به کل ارتباطات موجود بین آن ها بپردازد. پیچیدگی اصلی در خود ماده است. در وسایل داخل سلول، در دیوارهای زندان، در تک تک زندانی ها و زندان بان ها و در رابطه ی تمام این ها با هم. برسون گفته بود:«تنها هنر است که بخش مشهود و پدیدار حقیقت را آشکار می کند. هنر در ذهن نیست، در چشم است ، در گوش است و در پوست.» پس اکنون توی تماشاگر با یاری گرفتن از «چشم» و «گوش» و «پوست» خود باید با این پیچیدگی ها روبرو شوی و راه فرار را پیدا کنی: - سه نفر برای کمک به تو حضور دارند و تو از آن ها درخواست سنجاق می کنی... سلولت تاقچه دارد، حفره دارد. مداد داری، ملحفه داری، پتو داری، متکا داری. تخت داری که سیم دارد. قاشق داری، پیراهن داری، قاب پنجره داری. سلول کناری داری، دیوار داری، سقف داری و ... تو می دانی که فرار می کنی. هوشمندی برسون تنها در نشان دادن آن چه در اختیار داری نیست. از آن چه که نمی بینی، از آن چه که نیست، از آن صدایی که می شنوی و سکوتی که می شنوی کمال استفاده را می کند تا آن که به این گفته اش جامه ی عمل بپوشاند: «سینماتوگراف حس مکان رادارد، نه تصویری از آن.» از آن چه گفته شد می توان جمله ی نخست این مقاله را بهتر درک کرد. ساده بودن توانست این سینماتوگراف را خلق کند. اکنون پی می بریم که آن چه از ساده گی این سینماتوگراف، یک شاهکار بوجود آورد همانا خود «ساده گی» است. این گفته ی برسون بسیار مشهور است:« دو گونه ساده گی. ساده گی بد: ساده گی در بدایت، نتیجه ی عجولانه. ساده گی خوب: ساده گی در نهایت، پاداش سال ها تلاش.» تا این جا ما اختصارا به یکی از نکته های مهم «یک محکوم به مرگ گریخت.» برسون پرداختیم. اما آن روایت عجیب تک گویی درون چه؟ دیدگاه سیالیت روایت تصویری همراه با زمان چه؟ بحث پیرامون درون مایه و آن چه باعث اعتماد به مسیح شد چه؟ بحث استفاده از مدل به جای بازیگر چه؟ مینیمالیست گزینشی چه؟ و... اما کوتاهی این مقاله مجال بیش از این را نمی دهد./ این هم لینک صفحه ی رزومه ی کاری روبر برسون در سایت :IMDB http://www.imdb.com/name/nm0000975/
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط ا.زمان |
|
|
... قریه ی من به جای فولاد، چشمه رو می پرستید.
چشمه رو می پرستید... اما دستی سرد آمد ز دوزخ، آتش زد بر این قریه ی من با مشتی فولاد چشمه رو دزدید، بردش به سایه، دادش به خورشید...
مرگ بر دروغ مرگ بر استبداد مرگ بر نیروهای امنیتی مرگ بر واژه ی زشت بسیج و مرگ بر واژه ی ننگ احمدی نژاد...
خوش باوران، زحمت کشان در خوابند. شب به دستان، بت پرستان بیدار. ای جانبازان، رزمندگان اکنون کجایید؟ انسانی مرد، انسانی رفت... آزادی کو؟ یکی آمد با پتک سیاه پرواز را کشت...
بسه ساکت نشستن، در خونه ها رو بستن از همه دل بریدن، دل به کسی نبستن یالا پاشین بجنگین، با این روزای ننگین چه فایده داره اینجا حتی نشه بخندی...؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط ا.زمان |
|
من می خوام به موسوی رای بدم! موافقین و مخالفین بفرمایید...
این هم وبلاگ پدرم: http://maneshe-ali.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط ا.زمان |
|
|
تنها کاری که از زندگان بر می آید زنده بودن است. مهدی داشت این کارو می کرد. اما دیگه انگار نمی تونست. مهدی مهرافروز آدم خوبی بود. همیشه تو خاطر کسایی که می شناختنش می مونه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط ا.زمان |
|
|
به دنبال برگی نو همه را دویدیم. پاییز بهار...
به دنبال سخنی نو همه را. دستان لبان...
به دنبال بازی نو . عشق مرگ...
به دنبال تو. به دنبال من.
نه! ما همه دوانده شدیم! بهمن ۸۷ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 2 قبل از ظهر توسط ا.زمان |
|
|
شهر از آن ِ {...}
به این راحتی نمی توان شهری را تصرف کرد. مردم نمی پذیرند. از آن روز که خود را به عنوان رهبر جنبش معرفی کرد، کنترل مردم از دست خارج شد. هر شهر قوانینی دارد. به خصوص شهر ما که از سال 97 به این طرف هیچ تخلفی در آن دیده نشده بود. اما تا این که او ظاهر شد، آرامش از شهر رفت و اولین قانون شکنی بعد از سال 97 به وقوع پیوست... مردم شهر ما همه ثروتمند بودند تا امروز، اما حالا او پیدا شده و می خواهد این یکدستی را بر هم بزند. حالا می خواهد دیوار بکشد و طبقات ایجاد کند. می خواهد جامعه را به انحطاط بکشد... و اما بعد... چهل سال که از این ماجرا گذشت من که هشتاد ساله شده بودم، می خواستم وصیت کنم. همه ی مردم شهر جمع شده بودند. بر روی دیوار خانه ام نشسته بودم و چهره ی خشکیده و چروکیده ی آن ها را تماشا می کردم. یکی از آن میان فریاد زد: "ای بزرگوار! چه شده که اینگونه چهره برآشفته ای و رعیتت را در این مکان جمع کرده ای؟"... حالا اگر بخواهیم سی و هفت دقیقه بعدش را تصور کنیم، می بینیم که آن بزرگوار(که من باشم) وصیت خود را برای جمعیت خوانده است و همه منتظر مرگش هستند. پیرمردی استخوانی از میان جمعیت به طرف او می رود، پیشانی اش را می بوسد، زیر لب چیزی زمزمه می کند و خنجر را به صورت عمودی در سینه اش فرو می کند. آنگاه خنجر را به سمت پایین می کشاند تا آن که قلب بزرگوار از سینه اش بیرون می زند. پیرمرد قلب را در دستش می گیرد و رو به مردم می کند. آن ها هم چیزی زیر لب زمزمه می کنند و پراکنده می شوند... امروز که خود را قربانی مرگ بزرگوار کردم، خیلی به خود می بالیدم. مردم مرا دوست می داشتند. اما بعدش... نمی دانم... آخر چرا دیگر کسی خبر از من نگرفت؟ در کوچه ها که قلب را حمل می کردم... نمی دانم... هیچ کس را نمی دیدم. لا اقل کسی، از گوشه ای، لای پرده ای چیزی مرانگاه می کرد. آخر... من... نمی دانم. شاید هم حق داشتند. به هر حال قبل از نیمه شب باید خود را تسلیم کنم. حالا دیگر وقت فکر کردن نیست . باید قبل از گرفتن چنین تصمیمی... نه ! نمی خواهم بمیرم. من نباید خود را قربانی می کردم. پیرتر از من هم بودند. باید آن ها می آمدند. ای کاش می شد زمان را به عقب بازگرداند. و درست همین جا بود که برای پیرمرد استخوانی زمان را به عقب بازگرداندیم. پیرمرد که دوباره در آن جو قرار گرفت ، دامن از دستش رفت و خود را قربانی ساخت. اما این بار دیگر چیزی نگفت و درست در ساعت یازده و پنجاه و هفت دقیقه ی نیمه شب خود را با طناب از دوش حمام آویزان کرد. خاموش! این جلسه کاملا رسمی است. به نام بزرگوار دهانتان را ببندید تا نتیجه ی آرا را بخوانم. خوب. آفرین بر شما. نتایج اولیه ی رای گیری شورا برای عملی کردن وصیت بزرگوار به شرح زیر است: دویست و هفت رای موافق اجرای مو به موی گفته های بزرگوار. صفر رای مخالف. در نتیجه اعضای محترم شورا یک ساعت وقت دارند تا کتاب جدید قانون شهر را تدوین کنند... آفرین. آفرین. موجز ترین و مفید ترین حالت برای قانون دقیقا همین است. از همین جا همه تان را می بوسم. بند های قانون از صد و سی و هفت به سه بند تقلیل یافته است. ازین پس قانون شهر ما به شرح زیر است... 1-هر کس اعم از زن و مرد، پیر و خردسال، چروکیده و ناچروکیده باید در اسرع وقت هر کاری را که به آن مشغول است کنار بگذارد و از تمام دارایی هایش فاکتوری با مهر تایید شورا به همراه خود داشته باشد. پروژکتور بزرگی این ها را بر روی صخره ی بیست و هفت متری شهر به نمایش در آورده بود. هر کس جوری آن ها را برای خود ضبط می کردند. یکی با گوشی عکس می گرفت، یکی قلم و کاغذ در آورده بود و سریع یادداشت می کرد، یکی آن قدر آن ها را زمزمه می کرد تا از بر شود و ... امروز یک نفر از جمعیت شهر کم شد. آخر آن پیرزن هیچ از قمار سرش نمی شد. از قبل هم زمزمه هایی شنیده می شد مبنی بر این که او به بزرگوار ایمان ندارد. ایمانی که به طرز اعجاب آوری می توانست در چنین سنینی ، بعد از چهل سال با کوچکترین شکی به بی ایمانی بدل شود. هیچ جای تردید نیست که این اتفاقات به روند کار شهر کمک می کند. هنگامی که پیرزن را به پایین دره پرتاب می کردند ندایی ناشناخته از او برخاست که توجه همه را به خود جلب کرد. هیچ کس نمی خواست نظری در این باره بدهد ، این طور شد که همه زمزمه کنان پراکنده شدند... هیچ وقت نمی شود به بازی های کامپیوتری اعتماد کرد، الان دقیقه ی نود است و اگر نتوانم گل خورده را جبران کنم، کارم تمام است. خواهش می کنم، خواهش می کنم. بزرگوارا! من نمی خواهم بمیرم ... وای چه شد؟ انگار برقها قطع شده است. بزرگوارا سپاس، سپاس! من نجات یافتم . کاش در این اندازه بودم که می توانستم جبران کنم... آری بازی نود دقیقه است، اما وقت های تلف شده هم دارد... دادگاهی که تشکیل شده بود او را بازنده تشخیص داد. و بدین ترتیب هفتمین قربانی ما باز هم با آن ندای زننده جان داد. شوری که تشکیل شد تصمیم بر این گرفت که ازین پس دیگر جان ستاندن در ملا عام صورت نگیرد. زمان: چهار سال پس از مرگ بزرگوار – مکان: یکی از کافه های متروک شهر – راوی: جوانمرد (مرد جوان هم نام برده شده است) همه ی آذوقه ها تموم شده . شورای شهر هم بقیه ی اجناس از جمله طلا و جواهرات، خانه ها ، زمین ها و... رو به خاطر بلا استفاده بودنشون بی ارزش خونده. تا چهار سال پیش ما بیشتر از هزار بازی برای قمار کردن داشتیم. اما حالا انگار مخ همه پوکیده، هیچ بازی غیر از جنگ مورچه ها یادشون نمیاد. (جنگ مورچه ها یه بازیه که توش هر کی رو یه مورچه شرط میذاره. هر کدوم تونس اون یکی رو از دایره ی دورشون بیرون بندازه برندس.) اما ما که در شهر مورچه نداشتیم. یعنی باید چی کار می کردیم؟ خوب اینجا بود که بزرگوار یه بار دیگه به همه شهر حال داد. تو وصیت نامه یه چیزایی از آکواریوم مورچه ها که تو اندرونی خونش بود گفته بود. اون موقع من به نمایندگی از همه رفتم تو خونش و آکواریوم رو پیدا کردم. اما فقط دوتا مورچه اون تو بود. همونا هم واسمون غنیمت بود. وقتی بیرون آمدم گفتم:"آن جا همین دو مورچه بودند، یکی از آن ها خیلی ضعیف است بهتر است یک نفر روی مورچه ی ضعیف شرط بگذارد و بقیه روی آن یکی ، این طوری می شود زمان بیشتری را برای آمدن منجی منتظر بمانیم." همه برایم کف زدن و بعدش زل زدن تو چشام. این یعنی که من باید اولین قربانی می شدم. من با جان و دل پذیرفتم. مورچه ی کوچک، جثه ای یک سوم دیگری داشت ، پاش می لنگید و انگار یه آرواره ش مصدوم بود. ولی آخه نمی دونم چرا این طوری شد. مورچه ی من همون اول با قدرتی عجیب به جونش پرید و تیکه تیکش کرد... یه نفر از وسط جمعیت پرید هوا، یه هورا کشید. بعد به سرعت به سمت دره دوید. همه بهت زده در حال زمزمه بودن. من در رفتم و اومدم این تو ... نمی دونم حالا چی میشه... راوی نادان است. خوب معلوم است دیگر بقیه هم یکی یکی خودشان را در دره می اندازند و او تنها می ماند... اتفاقا راوی باهوش است. او همان منجی است و بقیه هم ته دره رستگار می شوند... نه. راوی خیلی هم عادی روایت کرد. این جاست که منجی می آید و او را از دچار شدن به بلای تنهایی نجات می دهد... راوی دروغگوست . اصلا چنین حرف هایی صحت ندارد... نه نه نه. نگارنده دروغگوست معلوم است با این چیز هایی که نوشته ... و ...
آبان 87 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط ا.زمان |
|
|
کرم خاکی
انگشترش را در آورد، انگشترم را در آوردم، انگشترت را در آوردی. کرمی برداشت، کرمی برداشتم، کرمی برداشتی. حلقه را باروی کرم ساخت، حلقه را باروی کرم ساختم، حلقه را باروی کرم ساختی. خندید، خندیدم، خندیدی. به کرمش نگاه کرد، به کرمم نگاه کردم، به کرمت نگاه کردی. کرمش می لولید، کرمم می لولید، کرمت می لولید. به کرمم نگاه کرد، به کرمت نگاه کردم، به کرمش نگاه کردی. خندید، خندیدم، خندیدی. ساعتش را نگاه کرد، ساعتش را نگاه کردم، ساعتت را نگاه کردی. اخم کرد، اخم کردم، اخم کردی. کرمش از کنار باروی انگشتری اش شروع به فرو رفتن در خاک کرد، کرمم از کنار باروی انگشتری ام شروع به فرو رفتن در خاک کرد، کرمت از کنار باروی انگشتری ات شروع به فرو رفتن در خاک کرد. کرمش گیج شده بود، کرمم گیج شده بود، کرمت گیج شده بود. رفت، رفتم، رفتی. کرمش حیات را باز می آفرید، کرمم حیات را باز می آفرید، کرمت حیات را باز می آفرید. کرمش به کرمم خورد، کرمم به کرمت خورد، کرمت به کرمش خورد. کرمش ترکید قیامت شد، کرمم ترکید قیامت شد، کرمت ترکید قیامت شد. کرمش مرگ را بازآفرید، کرمم مرگ را بازآفرید، کرمت مرگ را بازآفرید. کرمش خون آلود در خاک ها محو شد، کرمم خون آلود در خاک ها محو شد، کرمت خون آلود در خاک ها محو شد. انگشتری اش با انگشتری ام قاطی شد، انگشتری ام با انگشتری ات قاطی شد، انگشتری ات با انگشتری اش قاطی شد. آمد، آمدم، آمدی. صورتش را بر خاک نهاد، صورتم را بر خاک نهادم، صورتت را بر خاک نهادی. خسته بود قلبش می تپید، خسته بودم قلبم می تپید، خسته بودی قلبت می تپید. صداهایی می شنید که من نمی شنیدم، صداهایی می شنیدم که تو نمی شنیدی، صداهایی می شنیدی که او نمی شنید. گریست، گریستم، گریستی. بر من چنگ زد، بر تو چنگ زدم ، بر او چنگ زدیم. انگشتری کرم آلود بر دست کرد، انگشتری کرم آلود بر دست کردم، انگشتری کرم آلود بر دست کردی. بوسید مرا، بوسیدم تو را، بوسیدی او را. گریه کرد، گریه کردم، گریه کردی. از من دور شد، از تو دور شدم، از او دور شدی. پای بر زمین کشان و اشک آلود محو می شد، پای بر زمین کشان و اشک آلود محو می شدم، پای بر زمین کشان و اشک آلود محو می شدی. در جوار بارو در زمین فرو غلتید، در جوار بارو در زمین فرو غلتیدم، در جوار بارو در زمین فرو غلتیدی. هیچ نبود، هیچ نبودم، هیچ نبودی. نیست، نیستم، نیستی. هیچ، هیچ، هیچ. این خاطرات را از زبان هیچ کرم خاکی نخواهی شنید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط ا.زمان |
|
|
نجات
ساعت هشت بامداد – روز سه شنبه
خبرها حاکی از آن است که مستر ایکس روز گذشته قرآن را برای نخستین بار ختم کرد. آقای رییس جمهور در این رابطه جلسه ای با هیئت دولت تشکیل داد. این جلسه به صورت غیر علنی بعد از اقامه ی نماز های ظهر و عصر در یکی از کانون های قرآن و عترت شهر برگزار گردید. خبرنگار ما با تمام کوششی که به خرج داد نتوانست مصاحبه ای را با آقای رییس جمهور و یا یکی از وزرایش ترتیب دهد. با این حال احتمال آن می رود که تصمیمات مهمی در این جلسه اتخاذ شده باشد. همچنین همکاران ما در تلاش هستند تا ارتباطی تلفنی با مستر ایکس ایجاد کنند. در صورت برقراری ارتباط بازمی گردیم و با ادامه ی برنامه در خدمت شما هستیم. روز خوشی را برایتان ...
ساعت هشت و سی و هفت دقیقه ی بامداد – روز سه شنبه
- بله. ارتباط تلفنی ما با مستر ایکس برقرار شده. - مستر ایکس، سلام. خسته نباشید. - من هم عرض سلام دارم خدمت شما و تمام هم میهنان عزیز. - همه ی ما می دانیم که شما دست به کار بزرگی زده اید و حالا همه ی نگاه ها به سمت شماست. می توانید برایمان توضیح دهید چه چیزی مشوق شما در این کار بوده است؟ - اِ . . . نمی دانم. - خوب ، حالا یک سوال دیگر: می توانید برای هم وطنان عزیز بگویید اکنون که این کار را انجام داده اید، چه احساسی دارید؟ - خودتان که می دانید. احساس را نمی توان بیان کرد. - بله، کاملا حق با شماست. حالا می توانید برایمان بگویید چه شد که این کتاب را انتخاب کردید؟ - خیر. - خوب. همه می دانیم که دیروز رییس جمهور جلسه ای مبنی بر ختم قرآن شما برگزار کرد. نظر شما راجع به آن چیست؟ فکر می کنید چه تصمیمی اخذ شده است؟ - تصمیم هرچه باشد ، مطمئنا مساعد نظر الله و آقا امام زمان است. من هم تنها یک واسطه ام. دست زدن به چنین عمل های انتحاری هر از گاهی برای جامعه لازم است. حتی اگر قشر پزشکان و روشنفکران جامعه با این نظر مخالف باشند باز هم ...
ساعت هشت بامداد – روز پنجشنبه
به خبری که دقایقی پیش به دستمان رسید توجه فرمایید. رییس سازمان مبارزه با دخانیات اعلام کرد دیشب حوالی ساعت دوازده نیمه شب خبری مسرت بخش دریافت کرده که می تواند به مثابه یک پیروزی بزرگ برای سازمان قلمداد شود. وی با تاکید بر صحت این موضوع ، جزییات این رخداد را برای ما اینگونه بیان کرد: "دیشب حول و هوش یک ربع به دوازده که من به همراه خانوم بچه ها پای بساط نشسته بودیم، طی یک تماس تلفنی از مرکز تحقیقات سازمان خبری تکان دهنده به من داده شد طوری که بدون مکث خود را به سازمان رساندم. خبر حاکی از این بود که ساعتی پیش مستر ایکس اعلام کرده که سیگار را برای همیشه کنار گذاشته است. باور این موضوع حداقل برای خودم دشوار بود ، اما هنگامی که به صورت رودررو با مستر ایکس حرف زدیم ، جدیت مسئله را به صورت کامل دریافتم. همه می دانیم که مستر ایکس روز قبل سیگار را به صورت جد شروع کرده بود به صورتی که ترک آن حدودا محال به نظر می رسید. او خود بیان کرد که طی روز دو سیگار را به صورت کامل کشیده و هنگام روشن کردن سیگار سوم این تصمیم باورنکردنی را گرفته البته مستحضر هستید که مستر ایکس در سن سه سالگی یک پک از سیگار پدر خود گرفته است و همین موضوع باعث تقلیل باور پذیر بودن ترک سیگار او شد. من نمی خواهم بگویم که دیگران نمی توانند به این فضیلت دست پیدا کنند ، اما بعید می آید چنین اتفاقی دوباره در تاریخ دخانیات کشور ما دیده شود. " در پی این رویداد افتخار آمیز ، آقای رییس سازمان مبارزه با دخانیات صد تن تنباکوی اعلا به پاس زحمات قابل ستایش مستر ایکس به ایشان اهدا کرد . همکاران سیار ما برای تهیه ی مصاحبه با مستر ایکس در تلاش ...
ساعت هشت بامداد – روز یکشنبه یک دقیقه سکوت به احترام تازه درگذشته ی شهرمان ، پدر مستر ایکس ... ساعت هشت و یک دقیقه ی بامداد – روز یکشنبه با عرض تسلیت خدمت هموطنان عزیز متاسفانه باید به اطلاع برسانم که پدر مستر ایکس طی ایجاد یک رابطه ی عشقی با یک خانم روز گذشته به صورت ناگهانی از دست شدند. در حاشیه ی این اتفاق ناگوار و اسفناک ، رویدادی ماورای ذهن بشر و بسیار حیرت انگیز به وقوع پیوست . مستر ایکس پس از شنیدن خبر مرگ پدرش با آن که برای کنترل خود بسیار تلاش کرد ، اما بالاخره بعد از بیست و پنج دقیقه بغضش ترکید و به مدت سی ثانیه گریه کرد. او در خانواده ای شامل پدر و مادر، بزرگ شده است و این اتفاق در حالی افتاد که او کاملا به این موضوع واقف بود. بنا به گفته های مستر ایگرگ که ما آن ها را به صورت اصل در زندگی اجتماعی خو پذیرفته ایم ، عقده ی "ادیپ" یا همان پدرکشی امکان هرگونه گریه ای را هنگام ... . . .
ساعت هشت بامداد – روز سه شنبه
جستجوها همچنان ادامه دارد. دیروز صد و پنجاه و چهار کشور جهان برای یافتن مستر ایکس نیروهای کاوشگر خود را به عنوان کمک، به کشور ما آورده اند. اما تاکنون هیچ خبری از او در دست نیست. گروه ها و هیئت های بسیاری اعلام کرده اند که در صورت بازگشت مستر ایکس، همه ، اعمال و رفتار او را پیش خواهند گرفت. گروه های مذهبی نیز قول داده اند تا جای توانشان هر روز قرآن را چندین بار ختم کنند. همچنین رییس جمهور در ... . . .
ساعت هشت بامداد – امروز یک عمر سکوت برای مرگ مستر ایکس. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ا.زمان |
|
|
- با اتوبوس از حاشيه مي گذشتيم. ذرات معلق بيرون جاده نشانه اي از صحرا داشت. - من هنوز هيچكداممان را نشناخته ام. پيرمردي كه روي صندلي بغلي من نشسته ، حالا ديگر نيم ساعتي است كه با آن لب و لوچه ي آويزانش به خواب رفته . هيكل زوار در رفته اش با آن فشاري كه روي من وارد كرده ، باعث شده صورتم به شيشه ي اتوبوس بچسبد و تنها بتوانم در همان حالت بيرون را ديد بزنم. - من همه مان را خوب مي شناسم. مخصوصا پيرمرد. شخصيت او را مي شود از همان برخورد اول تشخيص داد. با دستان چروكيده اش پرده ي آبي اتوبوس را كنار زد و به من گفت: « ديد بزن بابا ! حالش رو ببر ! ديد بزن! ديد بزن!» ... يا آن كه هنگام خنده ، لب و لوچه ي آويزانش به طرز خنده داري از هم وا مي شدند ... همه ي اين ها نشانه ي تجربه هاي متعدد من در برخورد هاي اجتماعي با افراد گوناگون جامعه است . - همه شان مثل هم اند . يعني فكر مي كنم تنها من باشم كه در اين جمع با بقيه تفاوت دارد. همه ي كارهاشان مثل هم است . آن پسر كوچكي كه دو صندلي جلوتر از من خيلي با ادب و ساكت نشسته ، يا مادرش كه بي حركت جلو را نگاه مي كند ، يا آن مرد ريشوي سمت چپ اتوبوس ، همه عين هم اند. مثل همين پيرمرد ساكت و آرام كه كنار من نشسته . انگار همه شان ماكت هايي بيش نيستند . آن بين فقط من بودم كه به ذرات معلق بيرون اتوبوس نگاه مي كرد. - خيلي عجيب است . شخصيت انسان ها را نمي توان به همين سادگي شناخت. هر يك پر از رازها و پيچيدگي هايي هستند كه سال هاي مديد براي شناختن تك تك آن ها زمان لازم است . مثلا همين پيرمرد شصت هفتاد ساله كه روي صندلي كناري ام به خواب رفته و لب و لوچه ي آويزانش را در هوا با هر خروپف به لرزش در مي آورد. شايد او در همين آن در حال ديدن خوابي بسيار شگرف و بي نظير باشد. اصلا شايد خواب هاي اين پيرمرد به مراتب از خواب هاي شگفت انگيز سالوادور دالي هم عجيب تر باشد . ممكن است او همين حالا در حال ديدن خوابي باشد كه هيچ نويسنده يا هنرمندي آن را تجربه نكرده است. شايد اگر بونوئل فيلمي بر اساس خواب هاي اين پيرمرد مي ساخت ،اكنون سينماي سوررئال بسيار پيشرفت كرده بود . شايد باعث ايجاد تغييرات اساسي در سرنوشت بشري مي شد. به هر حال من به جاي فكر كردن به اين همه آدم ترجيح مي دهم كه به ذرات معلق بيرون اتوبوس فكر كنم. - پيرمرد خيلي خوبي است . در اين سفر به ياد ماندني با چنين شخصي آشنا شدم. به من سيگار تعارف كرد ، من هم قبول كردم . پيرمرد سيگار مي كشد ، پس حتما آدم خوبي است. لب و لوچه ي آويزانش چهره ي دلنشين و بامزه اي به او بخشيده . صورتم را به طرف پنجره ي اتوبوس چرخاندم . همه فكر مي كنند كه من به ذرات معلق بيرون نگاه مي كنم . اما اين تصوير كمرنگ پيرمرد در شيشه ي اتوبوس است كه قبل از هر چيز توجه مرا به خود جلب مي كند. - از آن جا كه بعضي چيز ها ممنوع است ، نمي شود پيمانمان را تا ابد حفظ كرد. تنها مي شود همين چند ساعت را در كنار هم بود و مثل جفتي كبوتر آزاد و رها در حال سفر از حاشيه لحظات خوشي را تجربه كرد . ما ؛ جدا از همه ي آدم هاي كودني كه داخل اتوبوس نشسته اند . - در اتوبوس دو نفر همديگر را بسيار دوست داشتند . ذرات معلق بيرون اتوبوس از شيشه با حيرت زيادي به آن ها نگاه مي كردند. هر دوشان به خواب عميقي فرو رفته اند. پسرك عينكي با موهاي ژوليده و ژل زده اش سرش را به سر پيرمرد تكيه داده . اين وقايع بسيار به ندرت در چنين مناطقي رخ مي دهد. - جواني عجب نعمتي است . حيف كه قدرش را ندانستم . مثلا همين پسرك كه كنار من نشسته ، مطمئنم كه از زندگي اش لذت مي برد. دارد در همين سنين جواني از حاشيه عبور مي كند. بدون آن كه به اين همه آدم فكر كند. بدون آن كه ذرات معلق بيرون اتوبوس ذهنش را مشغول كند . بهتر است كمي استراحت كنم . - من تك تك آدم هاي اين اتوبوس را مي شناسم . اين همه مو را كه داخل آسياب سفيد نكرده ام . هنگامي كه اتوبوس حركت كند ، همگي به خواب مي روند . اصلا نمي دانند حاشيه چيست . اما هر روز از آن مي گذرند . ولي اين پسر كه مي خواهد كنارم بنشيند ؛ مطمئنم حداقل مي تواند به ذرات معلق بيرون كمي فكر كند. - من هرگز خواب هاي به اين وحشتناكي ، آن هم در اتوبوس و در حال گذشتن از حاشيه نديده ام . نمي دانم اين بار چه اتفاقي برايم افتاده است . شايد به خاطر كم خوابي است . شايد هم به خاطر غذاي ديشب . شايد هم به خاطر اين آدم هاي عجيب و غريبي باشد كه همسفرم هستند . مخصوصا اين پسرك جوان عينكي كه كنارم به خواب رفته است . - سوار اتوبوس هستم. فقط همين را مي توانم بگويم . هيچ چيز قابل توجه ديگري وجود ندارد . - مدتي است كه خيلي زود چيز ها را فراموش مي كنم . الان داخل اتوبوس كنار پسرك عينكي نشسته ام ، در رديف پنجم ، اما نمي دانم چرا . اصلا يادم نمي آيد به كجا مي رفتيم . مي خواهم اين سوال را از پسرك بپرسم ، اما او حواسش نيست ، همه اش بيرون را نگاه مي كند . بقيه هم ماكت هايي هستند كه مستقيم جلوي خود را مي نگرند و هر از گاهي با هم به خواب مي روند. از ماكت جلويي ام كه شبيه پيرمردي است كه به روبرو زل زده مي پرسم : « ببخشيد . مي دانيد ما به كجا مي رويم؟ » در همين لحظه راننده ي اتوبوس با صداي بلندي خنديد . از آينه به چهره ي او نگاه كردم . خنده اش قطع نمي شود ، شايد نمي بايست از ماكت ها سوالي مي كردم . - اتوبوسي از حاشيه گذشت . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط ا.زمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
منش علی (محمد شاکری) گروه داستان شاهرود ققنوس خرامنده فلق مردمک عطسه(مبين) نداي انسان آدم كوچولوها طنزنوشت های یک سفیر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 |
| پیوندها |
|
فروشگاه فيلم هاي منتخب سينماي جهان در سطح شاهرود |
|
RSS
|